به نام خدا
بيوگرافي:بهروز غريبپور
متولد شهريورماه 1329 هستم.در سنندج و در خانوادهاي فرهنگي به دنيا آمدهام.خانوادة مادريام جد اندرجد از روحانيون كردستان بودند.جد مادريام به درخواست علاقمندانش از نودشه(اورامان)به كردستان آمد.حاج ماموستا(استاد) نودشهاي فرزندي بنام محمد از خود به جاي گذاشت كه پس از طي مدارج فقهي به شيخ محمد مولانا شهرت يافت. شيخ محمد مولانا همچون همهي علماي طراز اول كردستان ميبايستي موفق به گذراندن 12شاخة علمي ميشد و به همين دليل لقب وي 12علم است. علت ذكر اين امتياز و لقب را ضروري ميدانم چرا كه نوادگان شيخ محمد مولانا در رشتههاي فيزيك،رياضي،شعر و هنركه از امتيازات وي محسوب ميشدند برخوردار شدهاند.من و برادرانم(بهزاد وكيانوش) در عرصة هنر و خالهزادههايم(دكتر ارسلان شادمان)،رياضيدان برجستة معاصر در عرصة رياضي(يحيي مظهري) در عرصة فيزيك(عثمان احمدي)درزمينة شعركردي وترانهسرائي و... خانوادة پدريام بيشتر مالك و مباشر بودهاند اما پدربزرگم علاوه بر كسب و كاركشاورزي عاشق شعر و ادبيات بود.نقال ويژه داشت و اغلب اوقات در خانهاش بساط نقالي و شاهنامهخواني برپا بود.جالب اينكه هر دو پدربزرگم از علاقمندان مرحوم سيدعلياصغر كردستاني برجستهترين خوانندة كردستان بودهاند و اين خوانندة بزرگ در مجالس هردوي آنها حضور هميشگي داشته است. بنابراين علاقمندي من به هنر به ريشههاي خانوادگي برميگردد.در خانوادة پدريام يكي از عموهايم(حسن غريبپور) استعداد خاصي در همة هنرها داشت . نقاش و خطاط خوبي بود و گاهي ويولون مينواخت اما مشغلة اداري باعث شد كه بتدريج همة علائقش را به فراموشي بسپارد.پدرم هنرمند نبود اما راستي و درستي و اعتقادات مذهبياش قابل تحسين بود و من علاقمنديم به عرفان را ميراث او ميدانم. مادرم حافظة بسيار عجيبي داشت و شعرها و افسانههاي فراواني را بخاطر داشت و هم او بود كه ما را و بيشتر من را شيفتة قصهها و افسانهها كرد و با سواد اندكي كه داشت اولين شنوندة داستانهاي من و اولين مشوق من به حساب ميآمد.يكبار پس از شنيدن يكي از داستانهاي سوزناك من متاثر شد و گريه كرد،اشكهاي مادرم مرا متوجه قدرت كلمات و جملات كرد و از آن پس با اعتماد به نفس به نوشتن داستانهاي كوتاه پرداختم.دركلاس هفتم نسبت به موضوعهاي انشاء و حالت نوشتن كليشهاي آنها موضع گرفتم و از معلم انشايمان تقاضا كردم كه من بجاي انشاءنويسي به شيوة متداول ، داستان بنويسم،يك داستان واقعي.معلم ما با اينكه اعتراف كرد كه نميداند داستان چيست اجازه داد كه من نخستين داستان رسميام را دركلاس درس قرائت كنم و تشويق همشاگرديهايم باعث شد كه من تا پايان دبيرستان به شيوهي خودم انشاء(داستان) بنويسم و يادم هست در امتحان نهائي كلاس ششم دبيرستان كه غلطگيري و تصحيح ورقهها جديتر بود چهار نمره از من كم كرده بودند و علت آن را "غيرمعمول بودن شيوة نوشتن" ذكر كرده بودند.دبير ادبيات ما (آقاي عزيز اميني ابيانه) ضمن اعلام اين مطلب تشويقم كرد كه راهم را ادامه بدهم بموازات داستانويسي كار تئاتر هم ميكردم.شيفتهي صحنه بودم و براي همين در نمايشهاي كمدي-تختحوضي دبيرستان بازي ميكردم و خودم تحت تأثير اين شيرينكاريهاي صحنهاي گروه سهنفري تحت عنوان "سه تا كشمش" براه انداخته بودم كه موفقيت قابل توجهي در سطح شهر كوچك سنندج بدنبال داشت.در سالهاي 46-45 در سنندج يك جنبش سياسي تحت پوشش فعاليتهاي هنري شكل گرفت كه هيچگونه تئوري خاصي نداشت اين گرايش بيشتر در ميان دبيرهاي درسخوانده و بالنسبه آگاه تجلي بيشتري يافته و بهمين دليل گرايش به نمايشهاي پرمحتوا بعنوان شاخص اين جنبش،رونق بيشتري گرفت.به تشويق يكي از همين افراد(خليل رشيديان) من منظومة بلند آرش كمانگير سياوش كسرائي را در سال 1346 بازي و كارگرداني كردم، براي اجراي اين منظومة بلند يك دكور كاملاً رآليستي طراحي كرده بودم و با الهام از بند اول آن: برف ميبارد ، بروي سنگ و خاراسنگ... با اتخاذ يك شيوة ابتدائي اما موثر باريدن برف را به نمايش گذاشته بودم.پرده كه باز ميشد عمو نوروز(خود من) در كلبهاش و در كنار آتش براي بچةها قصه ميگفت و بر بام و اطراف كلبة روستائي برف ميباريد.تماشاگران مبهوت ، سكوت كرده بودند و تا پايان نمايش اين سكوت ادامه داشت... تشويق و دست زدن ممتد و طولاني آنها من را متوجه حضور جمعيت كرد و پس از آن مورد تشويق بسياري از مردمان فرهنگ دوست سنندج قرار گرفتم و براي هميشه بازي در نمايشهاي سطحي را كنار گذاشتم.پيامد آن بعنوان سرپرست و كارگردان گروه "شهاب" كردستان يك رشته فعاليتهاي نمايشي را آغاز كردم كه بازي و كارگرداني زاويه دكتر ساعدي، در حضور باد بيضائي،مستأجر پرويز صياد از آن جملهاند.عشق به تئاتر روزبروز در من عميقتر ميشد و براي همين مايل بودم كه رشتة تئاتر را دنبال كنم. پدرم سخت مخالف بود و در اوج عصبانيت فرياد ميكرد كه نوة شيخ محمد مولانا نبايد مطرب و بازيگر بشود،پس ناچار شدم كه خودم هزينة ادامة تحصيل را فراهم كنم و سرانجام در سال 1349 وارد دانشكدة هنرهاي زيبا،دانشگاه تهران رشتة تئاتر بشوم. از اين به بعد زندگي تئاتري من جديتر شد و با دريافت بورس تحصيلي(بخاطر شاگرد اول شدن) و با استفاده از خوابگاه كوي دانشگاه تهران نگراني منبع مالي را حتيالامكان برطرف كردم و با اينكه در دانشكده فردي شاخص بودم تا سال 1352 جذب هيچ فعاليت هنري در تهران نشدم چراكه مطالعه و تحقيق را واجب ميدانستم و از همين رو تحقيق در نمايشهاي عروسكي سنتي را پيگيرانه ادامه ميدادم. در سالهاي 1349و1352 گروههاي مختلف خيمهشببازي را به دانشگاه دعوت ميكردم و همين امر باعث شد كه خيمهشببازي از اعتبار ويژه برخوردار شود.در سال 1352 بعنوان مربي تئاتر كودكان و پيامد آن بعنوان بازيگر نخستين گروه نمايش عروسكي وارد گروه تئاتر عروسكي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان به كارگرداني(اسكار باتك) يك كارگردان نمايش عروسكي چكسلواكي شدم. اين اتفاق زندگي تئاتري من را رنگ و شكلي ديگر داد بنحوي كه اكنون يكي از شاخههاي عمدة كار من نويسندگي و كارگرداني نمايش عروسكي است. در سال 1353 از دانشكده هنرهاي زيبا رشتة تئاتر فارغالتحصيل شدم و بعنوان شاگرد اول دورة ليسانس دانشگاه هنرهاي زيبا از امتياز بورس تحصيلي و اعزام به آمريكا برخوردار شدم اما بخاطر اعراض از پذيرفتن سخنراني در حضور شاه مورد غضب قرار گرفتم و نه تنها به آمريكا اعزام نشدم بلكه يك دوران سخت سربازي به من تحميل كردند كه براي دو سال از اين پادگان به آن پادگان و از اين عمليات نظامي به آن عمليات نظامي و از يك شرايط سخت به شرايط سختتري دچارم كردند و همين هم باعث شد كه ايران را بهتر بشناسم و از كوير عليآباد اصفهان گرفته تا ارتفاعات كازرون و گيلانغرب و كردستان را از نزديك لمس كنم و در گرما و سرما در باد و طوفان در جستجوي سوژههاي بعديام باشم.در سال 1356 بعنوان مدرس مدرسة استعدادهاي درخشان وارد اين سازمان شدم كه پس از آن و بخاطر اخذ يك بورسيه از بخش فرهنگي سفارت ايتاليا به آن كشور رفتم و به آكادمي هنرهاي دراماتيك رم وارد شدم. در اين سالها و همزمان با انقلاب ايران،ايتاليا و بخصوص رم نيز دستخوش مبارزات سياسي شد و بهمين دليل اعتصابهاي مدام باعث تعطيل دانشگاهها و آكادمي ميشد و تنها سينماها و تئاترها سينهكلوبها از اين آشوب اجتماعي در امان بودند و به ندرت تعطيل ميشدند بنابراين مدرسة واقعيام سالنهاي نمايش فيلم و تئاتر بودند كه اغلب اوقاتم را پر ميكردند. در اين فاصله با يك پروفسور فلسفه دانشگاه رم و از طريق يكي از فرزندانش كه با من دوست شده بود آشنائي و مجالست و همكاري پيدا كردم و در يك ارتباط بسيار صميمانه اين استاد فلسفه(دكتر لافرانكو ديماريو) به من كمك كرد با فضاي سياسي، اجتماعي و فلسفي ايتاليا و عليالخصوص تئوري زيبائيشناسي " بندتوكرچه" كه خود او از شاگردان اين فيلسوف بود برخوردار شده و نمايش"سفر سبز در سبز" را با ياري او بزبان ايتاليايي ترجمه كردم. اوجگيري انقلاب باعث شد كه يكباره همه چيز را رها كنم و به ايران برگردم. استاد ديماريو در اين تصميمگيري خيلي موثر بود و عليرغم علاقهمنديش به من تشويقم كرد كه در تجربة بزرگ اجتماعي كشورم در حاشيه باقي نمانم و در سال 1358 به ايران برگشتم و بعنوان نويسنده و كارگرداني سخت فعال در تئاترشهر،تلويزيون وكانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم و با اجراي نمايش كوراوغلوي چنليبئل زمينة بوجود آمدن يك تماشاخانهي ثابت را ايجاد كردم.بعدها بمدت قريب 9سال(از سال 1360تا1369) مديريت اين تماشاخانه يا مركز تئاتر عروسكي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان را بعهده داشتم. دركانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان اين سمتها را داشتهام:رئيس مركز آموزش تئاتر و تئاتر عروسكي،رئيس مركز تئاتر عروسكي ، مدير منطقة اصفهان(شامل استانهاي مركزي، يزد،چهارمحال بختياري و اصفهان) معاونت اداري و مالي و مشاور مديرعامل. در سال 1369 بهدعوت شهردار تهران و بعنوان مشاور فرهنگي همكاريام را با شهرداري تهران آغاز كردم و ثمرة اين فعاليت و همكاري نخست تبديل كشتارگاه بزرگ تهران به فرهنگسراي بهمن و سپس توسعة فضاهاي فرهنگي شهر تهران بود.در جريان تبديل كشتارگاه بزرگ تهران به فرهنگسراي مديريت اجرائي پروژه را نيز به عهده داشتم كه بمن فرصت ميداد ايدههاي ساليان سالم را به اجرا در بياورم و بهمين دليل فرهنگسراي بهمن ضمن اينكه بسرعت ساخته ميشد بسرعت دامنة فعاليتش گسترش مييافت. در سال 1371 بعنوان مديرعامل فرهنگسراي بهمن فعاليتم را ادامه دادم. بموازات اين كار،تبديل محل قديمي آبجو سازي شمس(واقع در خيابان نواب صفوي-چهارراه اناري) را نيز آغاز كردم،پروژة مجتمع فرهنگي ورزشي ونك،اولين خانة فرهنگ محله(دارآباد) و چندين پروژة كوچك و بزرگ را همزمان مديريت ميكردم و سرانجام در سال 1373 در اثر فشارهاي سياسي استعفاء كردم ولي تا سال 1376 بعنوان عضو هيئتمديرة اين فرهنگسرا باقي ماندم.كوشش شبانهروزيام در فرهنگسراي بهمن مدت كوتاهي من را از عرصة فعاليت تئاتري دور كرد اما بزودي فعاليت هنريام را از نو آغاز كردم و با اجراي نمايش بينوايان به صحنة تئاتر بازگشتم و به مصداق:
هركسي كو دور ماند از اصل خويش بـازجويد روزگـار وصـل خويش
پس از آن بار سنگين مسئوليت اجتماعي ، بار سنگين يك نمايش بلندمدت(4ساعته) با همكاري بيش از 60بازيگر و قريب صد همكار هنرمند و غيرهنرمند را بمدت يك سالونيم تمرين و اجرا همچون خوابي خوش و طولاني پس از يك خستگي مفرط طي كردم و به آنها كه سختي كار را گوشزد ميكردند قادر نبودم كه بگويم: به خانه عشق بازگشتن سرخوشي ميآورد و سختيهاي اين معبود را به جان خريدارم ...
اما بعد از آن يكي از شاخههاي اصلي كاريم تبديل ساختمانهاي قديمي به محلهاي فرهنگي شد كه نمونههاي شاخص آن تبديل پادگان ايرانشهر به خانهي هنرمندان ايران است كه امروز يكي از شاخصترين مراكز فرهنگي ايران محسوب ميشود و از بازسازي تا به امروز- و خدا ميداند تا كي ؟!!- مدير آن محسوب ميشوم. ايجاد يك ناحية نمونة شهري و بازسازي ساختمان متروكهاي كه بعداً به محل مديريت شهري من« تحت عنوان شهردار ناحية سبز» مشهور شد، بازسازي و مرمت بزرگترين ساختمان دورهي رضاشاه-كاخ سابق شهرباني- مديريت طراحي و اجراي باشگاه ديپلماتيك وزارت امورخارجه، چاپخانة وزارت امور خارجه و چندين پروژة كوچك و بزرگ ديگر ماحصل اين تخصص من محسوب ميشود.... بمنظور اجراي مداوم اپراي عروسكي رستم وسهراب ،كارگاه دكور تالار وحدت را هم با حمايت بنياد فرهنگي هنري رودكي به تالار اختصاصي اجراي نمايشهاي عروسكي نخي تبديل كردم كه مثل هميشه مورد تهاجم خيل عظيم و ريز و درشت كساني قرار گرفتم كه دست به سياه و سفيد نميزنند مگرآنكه (ناني) در آن باشد، و پس از اجراي موفقيتآميز رستم و سهراب كه احياي اپراي ايراني محسوب ميشود،از اين تالار خودساخته كوچ كردم و رستم وسهراب را به چند شهر ايران بردم تا بلكه غم دوري از آخرين بازسازيام را تاب بياورم.اما دوباره قرعة فال بنام من خورد و اپراي عروسكي مكبث را در همين تالار آمادة اجرا كردهام...