دکتراي افتخاري و با قي قضايا
اکتبر سال2010 گروه تئاتر عروسکي آران به تفليس دعوت شد تا اپراي عروسکي رستم و سهراب را در جشنواره ي تئاتر تفليس به اجرا در بياورد.اجراي موفق اين اپرا در سرزميني که ايران و زبان فارسي را عاشقانه دوست دارد چنان پرشور بود که مطلقا در تصور ما نمي گنجيد....بعدا فهميدم که پروفسور (جورحي مارگه ولاشويلي) رئيس دانشگاه سينما وتئاتر پس از ديدن اپراي عاشورا در تهران مصر بوده است که ما يکي از آثارمان را در اين جشنواره اجرا کنيم و بالاخره هم موفق شد که برغم مشکلات مالي فراوان حرف خود را به کرسي بنشاند اما اين همه ي تلاش او نبود:او در خلال روزهاي اقامتمان در تفليس از من خواست که اين شيوه ي عروسکي نخي -ماريونت - را در تفايس پايه گذاري کنم....در ژانويه ي 2011 دوباره به تفليس دعوت شدم که يک مستر کلاس براي استادان و دانشجويان دانشگاه شوتا روستاولي بر گزار کنم....اما ماجرا به اين هم ختم نشد:در روز پاياني با اهداي دکتراي افتخاري دانشگاه کهن سال سينما و تئاتر تفليس من را نمک گير کردند و پيامد آن از من خواسته شد که اثري را کارگرداني کنم تا به اصطلاح اين هنر در گرجستان نهادينه بشود.من بالاخره اثري را پيدا کردم که از هنر نظر مناسب بود : اپرائي که انتخاب کرده بودم داستان زيبائي داشت موسيقي فوقالعاده اي داشت و به محض اينکه پيشنهادم را مطرح کردم اين پيشنهاد پذيرفته شد و امروز که تصاوير 12 کاراکتر اپراي( آبسالم و اتر(عطر ) را پس از چند ماه تماس اينترنتي برايم فرستاده بودند بر اين ماجرا دوباه مرور مي کنم و پيش خودم مي گويم: راستي که نداشتن نفت چه نعمتي است....زماني که از نعمت! نفت! بي بهره اي مغزت کار ميکند و بيش از اينکه به بشکه هاي نفت و بالا رفتن قيمت آن فکر کني-که بموقع کارگشاست- به ماده ي خاکستري مخت عنايت ميکني و آدمها برايت مهمتر مي شوند....گرجستاني ها با همين تدبير و گام به گام من را به کاري وا داشتند که آرزويم بود در ايران خودمان و مثلا در شيراز انجام بدهم اما افسوس که (نفت) نمي گذارد که به ديگر ثروت هايمان توجه کنيم.....................
\يش از سفر پراگ
اين چهارمين بار است که به عنوان عضو يا رئيس هيت داوران جشنواره ي بين المللي تئاتر عروسکي يکي از بزرگترين جشنواره هاي نمايش عروسکي به پراگ سفر ميکنم.اين بار برگزاري يک ورک شاپ هم به عهده ي من گذاشته شده است تا به معرفي نمايش عروسکي معاصر اين به پردازم اميدوارام اين ورک شاپ به گونه اي بر گزار شود که گروه هاي فعال ايراني را در اين حوزه به شرکت کنندگان وبالتبع به فعالان دنياي نمايش عروسکي بشناسانم.
يادداشت 2
درسته!ما از نسل ديگري هستيم:نسل پست خانه و پاکت و نامه.نسل راديو.نسل دير خبر دار شدن از اوضاع ديگران.نسلي که اگر
مي خواست بداند که در فلان موزه،فلان سالن نيويورک،لندن يا مادريد چه اتفاقي رخ داده است بايد منتظر مي ماند که يک مجله
و شايد پس از سالها به دستش برسد...خلاصه ما از نسل خبرهاي بياتيم...پس جاي تعجب نيست که هنوز به بهنگام کردن سايتمان
خو نگرفته ايم!
امسال،در آغاز سال،خانه تکاني کردم.آيرين دخترم و سولماز همسرم خانه تکاني را شروع کردند و من را هم تکاندند که بلکه سايت
را به روز کنم:با تازه ترين سلام،با تازه ترين آرزوهاي خوب براي همه شما...من،بهروز غريب پور با الهام از پيام آوران شادي:حاجي
فيروزها،آتش افروزها،مير نوروزي ها و مبارک ها و مبارک بادها دوباره روي خط اينترنت قرار گرفته ام: سلام!
يادداشت 1
نسل من، بخصوص آنهائي كه در شهرستانها زاده شده اند، نسل عجيب و غريبي هستند. بگذاريد از خودم بگويم تا علت عجيب و غريب بودن را دريابيد: من درس خواندن را از مكتب رفتن آغاز كردم، پيش از آنكه وارد دبستان رسمي و دولتي بشوم براي آموختن قرآن به مكتب خانه اي مي رفتم كه مكتب دار عجيبي داشت او به شاهنامه علاقمند بود و با زردچوبه و كاسني و جوهر گردو نقاشي مي كرد رستم و سهراب را مي كشيد و عشق مي كرد، آن زمان در زادگاه من تك و توك خانه اي برق داشت. راديومان باطري خشك مصرف مي كرد و هر چند وقت يكبار كسي مي آمد و آنرا مي برد كه شارژش كند. سنندج در دوران كودكي من هفته اي يك ساعت برنامه داشت. بنا براين من و امثال من يك پايمان در دوره ي قاجاريه است – با اينكه در آن دوره زاده نشده ايم – و يك پايمان در دوره ي امروز است كه برق و راديو ي شبانه روزي و كانالهاي متعدد تلويزيوني و انواع وسايل ارتباطي دارد. ما جوانيمان را در دوره اي گذرانديم كه اگر بي سيم داشتي حكمت اعدام بود، در حاليكه برد بي سيم چند كيلومتر بيشتر نبود ولي حال موبايل هايمان، بشرط رومينگ شدن، هر جا كه بروي و با هزاران كيلومتر فاصله با هر كه بخواهي مي تواني تماس بگيري. روزي روزگاري اگر قرار بود دنبال بيوگرافي و رد و نشان نويسنده و كارگردان و شاعري باشيم بايستي به كتابخانه ها مي رفتيم و خلاصه دود چراغ بود و استخوان خرد كردن و رنج بردن. حال عصر راحت الحلقوم است، كافيست وارد اينترنت بشوي و جهان را بگردي – البته اگر گم نشوي! مردي .پس دارم خواب مي بينم: بچه ي مكتب خانه ملا فتح الله – شاگرد مكتب خانه ي عهد دقيانوس! صاحب يك سايت شده است تا اگر كسي بهر دليلي و بهر نيتي دنبالم گشت رنج بي ربط نكشد و زود پيدايم كند. حال اين زود بدام افتادن! خوب است يا بد است، نميدانم. هر چه هست فرزند زمانه ي خويش شده ام. من بهروز غريب پورم، در صفحات مختلف پيدايم كنيد